تبليغاتX
رها

من گاهی خواب می بینم

و گاهی بیداری را هم در چشم خواب میبینم.

و گاهی خودم را هم در خواب می بینم.

اما دیشب که به آیینه نگاه می کردم ؛ دخترک آیینه را  دیدم

که با لبخند به من می گفت:

خبر داری ؟ آفتاب کوچ کرده!

و به دنبال سایه بانی

به پهنای دشت  تاریک شب پناه برده ؟!

نشانی اش را اگر می خواهی

ازمردی که کنار مزرعه  باد ایستاده و اندیشه می کارد

و کلاه سیاه به سر دارد بپرس.

او ازشهر طوفان است و نشانی گمشده ها را در پشت پهن ترین برگ های بیشه خوب  میداند.

 

راه:

هر گاه دستی به سویت دراز شد برو ؛ راه برو  شاید آغاز در آنجا باشد  مثل آغاز لبخند خدا در کاسۀ گلی آب.

و تکرار شو جاری باش مثل نگاه قاصدک در پی خبری خوش برای یار ی نازنین.

 

مردی از تبار آفتاب به پهنای شب و وسعت یک کلام   (شکست ناپذیر) : to

       دخترکی که کلبه ای در آنسوی شب دارد، تنهایی ماه را می فهمد  : from

و گاه احساس می کند روی زمین گم شده است.  

 

 

به سراغ من اگر می آیید

پشت هیچستانم . . .

+ نوشته شده توسط H.W در سیزدهم اردیبهشت 1386 و ساعت 10 قبل از ظهر |

به سراغ من اگر می آیید . . . پشت هیچستانم . !

+ نوشته شده توسط H.W در یازدهم اردیبهشت 1386 و ساعت 3 بعد از ظهر |
به آن ها که در دور دست هایم منند ؛ بگو!
+ نوشته شده توسط H.W در یازدهم اردیبهشت 1386 و ساعت 3 بعد از ظهر |

 

و مکعب من شطرنجی شد ؛       

                        

+ نوشته شده توسط H.W در یازدهم اردیبهشت 1386 و ساعت 3 بعد از ظهر |

+ نوشته شده توسط H.W در یازدهم اردیبهشت 1386 و ساعت 3 بعد از ظهر |

پشت چهار خانه این مکعب عجیب

چیزی شبیه تو

پنهان شده  است

 

شاید برای اینکه

هنوز ندانسته ام

بعد از تمام خانه هایش

کسی مرا

صدا می زند

و صدایی مهیب

مرا می خواند.

 

آری ! این تویی

تویی که بعد از

تمام چهار خانه ها

در جعبه ای جادویی

به من

به خود خود

من

رسیده ای.

+ نوشته شده توسط H.W در دهم اردیبهشت 1386 و ساعت 3 بعد از ظهر |

+ نوشته شده توسط H.W در دهم اردیبهشت 1386 و ساعت 2 بعد از ظهر |
 

      یادی از سهراب سپهری:


     

خانۀ دوست کجاست؟

در فلق بود که پرسید سوار

آسمان مکثی کرد،

رهگذر شاخه نوری که به لب داشت

                     به تاریکی شنها بخشید

و به انگشت نشان داد

سپیداری و گفت :

نرسیده به درخت،

کوچه باغی ست که ازخواب خدا سبز تر است

و در آن عشق به اندازه پرهای صدافت آبی!

 

من این شعر سهراب را خیلی می پسندم شما چطور؟

+ نوشته شده توسط H.W در دهم اردیبهشت 1386 و ساعت 2 بعد از ظهر |

سایه ام گم شده است

کسی اگر اتفاقاْ آن را در لای کتابچه ریاضیات یافت

به من پس بدهد. 

من در کنار حوضچه قاصدک می شمردم

فالبین ها گفتند سایه ات  را کسی دزدیده است

در میان کهنه فروشان بیاب آن را!

ولی من سایه ام را تازه خریده بودم

نو نو بود هنوز

آخرین بار که دیدم او را

دست فروشی می کرد

روشنی می فروخت، تاریکی می خرید.

روشنی را به ارزانی  می فروخت

به کسانی که دل تاریکشان را

                   با زور روشن می ساختند.


+ نوشته شده توسط H.W در دهم اردیبهشت 1386 و ساعت 2 بعد از ظهر |

 

برای یک آغاز دل انگیز

شاید این کافی باشد که بگویم . . .

 

از تبار آب و گلم اما

سرزمین من جایی است

در دور دست ها.

جایی شبیه افق!

جایی که سهراب و قهار را می فهمند.

جایی که برای پریدن یک پرنده کوچک همه بی قرارند.

جایی که هیچکس در آن  قفس نمی سازد.

و ماهی را در تنگ دوست ندارند.

 گل ها بجای گلدان در باغچه ها میرویند؛

جایی که عشق نمی روید! تجلی می کند.


 اما  همیشه  یک شعار  دارم:

بخند، اعتماد کن و دوست داشته باش !

 

 

+ نوشته شده توسط H.W در نهم اردیبهشت 1386 و ساعت 4 بعد از ظهر |


Powered By
BLOGFA.COM