و او عظیم بود
و او آغاز تمام زیبایی ها
آغاز لطافت یک نگاه
رویش یه عشق پاک
آغاز یک طراوت
پیدایش یک امید
***
و راست است اگر بگویم
« با تمام افق های باز نسبت داشت»*
***
و او حجیم بود
مثل پیدایش یک قطره آب
و او وسیع بود
به اندازه قلب کوچک پروانه ها
و او آبی بود
سبز بود
زرد بود
***
همرنگ گل های اقاقی
همدوش نسیم بود او
و او رها بود
او آب بود
آفتاب بود
***
آری او همان سوم شخص مفرد غایبی بود
که حالا دیگر
پیدا شده بود!
در حضور شایسته رنگ ها
در فرار نگاه ها
در عاشقانه ترین کلام ها
***
وقتی می خندید
صمیمانه ترین
تبسم ها را
در باور عطر نفس ها
تجربه می کرد
و او می دانست
که در آغاز یک روز
چطور خودش را
به پرواز
کوچ پرستو ها برساند
و میدانست
یک مشت
مهربانی را
کجا می توان
پیدا کرد
و میدانست سمت خیال
آفتابگردان را
و راه نرفته دسته پرنده های مهاجر را
و مسیر روشن شن زار را
و می دانست
وقتی باد می وزد
وقتی آب جاری می شود!
چه اندازه
صبور اند
و چه اندازه
رمز کوچیدن
بهانه ها
سهل است
و چه اندازه رمز
برچیدن
غم از چهره ها
آسان است.
***
آری او جاری بود
در جریان تازه یک صبح
در نفس های پاک دخترکان شهر
در کنج نگاه های من . . !
***
او شروع یک پایان بود
آغاز یک انجام
انتهای ابتدای تو . . .
*«شعر دوست اثر سهراب»

