تبليغاتX
رها
آخرین بار که دیدمت . . . این شکل دلتنگی من بود ................

لحظه تولد؛

قطره اشک معصومی بود

که وقتی راه گونه هایم را طی کرد

به دنبال یاد هایت

زیر پای هزاران رهگذر ناشناس

آواره گشت.

 

آخرین بار که دیدمت،

دلم لرزید

لرزید که مبادا!

حرمت اشک هایم

در پی یاد هایت

معصومانه بشکند.

 

ولی من

با خودم عهد کرده بودم

که هرگز:

به بهانه اشک ریختن

قطره قطره

فراموشت نکنم.

و تصمیم گرفته بودم

تا شکل یاد های تو

مثل یک دلتنگی بزرگ

همیشه برایم جاودان بماند

 

حتی یاد آخرین باری که دیدمت!

 

۱۳۸۶/۶/۶

+ نوشته شده توسط H.W در هفتم شهریور 1386 و ساعت 11 قبل از ظهر |
تولدم مبارک!

امروز دو روزه مانده به اینکه یک  قدم دیگر به تو نزدیک تر شوم!

ولی آن را هم طی خواهم کرد.

 

من برای رسیدن به تو

                                تمام فاصله های طی می کنم

                  فقط می ترسم

می ترسم وقتی من  رسم

که تو

رفته باشی!

+ نوشته شده توسط H.W در پنجم شهریور 1386 و ساعت 2 بعد از ظهر |
نمی دانم کی بود؟

اما کسی گفت دیروز اول شهریور بود!

برایم خودم هم جالب بود که چطور خودم هم فراموش کردم

فراموش کردم که شهریور  شروع شده

درست مثل ماه های دیگر!

درست مثل هزاران ماه دیگر

که آمدن و رفتند

و من

هیچ نفهمیدم

چطور؟!؟

خوب!

اصلاً چرا باید برایم مهم باشد؟

فقط و فقط برای اینکه . . .!

حتماً برای شما هم جالب شد

جالب اینکه چرا

چرا برایم مهم است

خوب میگم:

برای اینکه من همیشه فکر می کنم

در یه ماهی شبیه شهریور بود که

روی زمین گم شدم

و حالا بیست ساله که دارم دنبال خودم می گردم

ولی . . .!

 

آره!

برای اینکه ۷ شهریور تولدم است

و این یعنی آغاز یک حادثه بزرگ برای من

حادثه ای مثل گم شدن

سرگردان شدن

و تجربه کردن !!!

تجربه چیز هایی که هیچ قبل از این

ندیدی شان

می دانم که من

آغاز حادثه بزرگ گم شدنم!

در آن لحظه قشنگ؛ من از خدا تو را خواستم

+ نوشته شده توسط H.W در دوم شهریور 1386 و ساعت 3 بعد از ظهر |
می دانم عاشقانه است اما ...!

این جز اولین عکس هایی بود که گرفتم.

درست یادم نیست شاید پاییز ۱۳۸۵ بود در فضایی خالی از همه کس و در غربتی تلخ.  وقتی بود که من اولین جرقه های تنهایی را احساس می کردم .

 

اما آن زمان کسی پیدا شد و با حصار پوشالی خودش رنگ تنهایی های مرا بیرنگ ساخت و وقتی رفت  بیرنگی هم جزیی از تنهایی من شد.

 

اینکه چرا این را گفتم را نمی دانم

ولی احساس کردم شاید کسی باشد که این چیز ها برایش مهم باشد

شاید هم نه !!!

 

یه گل قرمز را گذاشتم روی یه ورق سفید و عکسش را گرفتم

به دنبال چیز خاصی بین این ترکیب بودم

این هم از کنجکاوی بود

و این بود که شد این

عکس گل سرخی که خودم چیده بودمش روی یه ورق سفید از دفتر خودم!

 

+ نوشته شده توسط H.W در یکم شهریور 1386 و ساعت 11 قبل از ظهر |


Powered By
BLOGFA.COM