روی این کارت خیلی کار کردم
و جمله روش هم مربوط به سالها قبل است از یک شعر تقریباً بلندی که موقعی برای بهترین دوستم حبیبه ( که ما بهش می گفتیم حبیب جرقه * ) نوشته بودم.

خیلی خوب یادم است که:
عصر بلند یک پنجشنه تابستان بود که هر دو سوار اتوبوس شده بودیم. اینکه در راه چقدر حرف زدیم و خندیدیم بماند
تا اینکه اتوبوس رسید به ایستگاه خانه ما؛
من به ناچار از حبیب خداحافظی کردم و پیاده شدم.
ولی وقتی پیاده شدم بجای اینکه وارد کوچه خانه شوم؛ همان جا ایستادم و به ادامه مسیر اتوبوس خیره شدم که در امتداد یک خط راست در حرکت بود و آنقدر در این خط مستقیم رفت که آهسته آهسته از چشم من ناپدید شد .
این بود که قسمت اول این شعر شکل گرفت:
و رفت و رفت
در امتداد جاده ای
که انتهایش خورشید داشت می رفت تا
برای آخرین بار
با آسمان غبار آلود شهرمان
وداع کند
و این راست هم بود
چون همان چند ثانیه تماشای مسیر حرکت اتوبوس بود که
آن روز مرا به غروب رساند .
آفتاب غروب کرد
و اغروبش درست شبیه حس دلتنگی من بود.
دیگر فرصتی برای برگشت به گذشته و خاطره آن روز زیبا نبود
برای همین فقط در ادامه شعرم نوشتم:
کاش بودی و می دیدی
وقتی نیستی
آسمان چقدر
دلگیر است!
* راستی من بعد آن روز؛ دیگر هیچ وقت حبیبه را ندیدم!
ولی این شعربرای همیشه جاودانه ماند.



