و رفت
و وقتی رفت
نگفت
برای چه مدت
می رود.
و عمق فلسفه این هجرت
همین بود .
حتی وقتی رفت
نگفت :
« خدا حافظ»
و هیچ وقت نگفت
کی بر می گردد.
فقط رفت
و این رفتن
تنها
بهانه ءاو
برای ماندن بود.
***
شاید راهی به جز رفتن نداشت.
شاید باید می رفت !!
***
حتی نخواست بداند
بعد از رفتنش
من چقدر دلتنگ خواهم شد.
********
من این را
بعد از رفتن اش سرودم:
گوشه ای روی زمین
چشمه ای می جوشید
که طراوت حضور کسی ر ا
در آن می دیدم
اما حالا !
چشمه خشکیده
و به جای آن چشمه جاری
ايينه یاد های تو روئیده.
چقدر ظالمانه
اگر من بیایم و
تو نباشی . . . !
