تبليغاتX
رها
نمی دانم کی بود؟

اما کسی گفت دیروز اول شهریور بود!

برایم خودم هم جالب بود که چطور خودم هم فراموش کردم

فراموش کردم که شهریور  شروع شده

درست مثل ماه های دیگر!

درست مثل هزاران ماه دیگر

که آمدن و رفتند

و من

هیچ نفهمیدم

چطور؟!؟

خوب!

اصلاً چرا باید برایم مهم باشد؟

فقط و فقط برای اینکه . . .!

حتماً برای شما هم جالب شد

جالب اینکه چرا

چرا برایم مهم است

خوب میگم:

برای اینکه من همیشه فکر می کنم

در یه ماهی شبیه شهریور بود که

روی زمین گم شدم

و حالا بیست ساله که دارم دنبال خودم می گردم

ولی . . .!

 

آره!

برای اینکه ۷ شهریور تولدم است

و این یعنی آغاز یک حادثه بزرگ برای من

حادثه ای مثل گم شدن

سرگردان شدن

و تجربه کردن !!!

تجربه چیز هایی که هیچ قبل از این

ندیدی شان

می دانم که من

آغاز حادثه بزرگ گم شدنم!

در آن لحظه قشنگ؛ من از خدا تو را خواستم

+ نوشته شده توسط H.W در دوم شهریور 1386 و ساعت 3 بعد از ظهر |
می دانم عاشقانه است اما ...!

این جز اولین عکس هایی بود که گرفتم.

درست یادم نیست شاید پاییز ۱۳۸۵ بود در فضایی خالی از همه کس و در غربتی تلخ.  وقتی بود که من اولین جرقه های تنهایی را احساس می کردم .

 

اما آن زمان کسی پیدا شد و با حصار پوشالی خودش رنگ تنهایی های مرا بیرنگ ساخت و وقتی رفت  بیرنگی هم جزیی از تنهایی من شد.

 

اینکه چرا این را گفتم را نمی دانم

ولی احساس کردم شاید کسی باشد که این چیز ها برایش مهم باشد

شاید هم نه !!!

 

یه گل قرمز را گذاشتم روی یه ورق سفید و عکسش را گرفتم

به دنبال چیز خاصی بین این ترکیب بودم

این هم از کنجکاوی بود

و این بود که شد این

عکس گل سرخی که خودم چیده بودمش روی یه ورق سفید از دفتر خودم!

 

+ نوشته شده توسط H.W در یکم شهریور 1386 و ساعت 11 قبل از ظهر |
اين هم راه سوم . . . اگه خواستید امتحان کنید!

این همان عکسی است که در پایین صفحه قابل مشاده نبود

گفته بودم که سال قبل خودم دیزاینش کردم.

+ نوشته شده توسط H.W در بیست و یکم مرداد 1386 و ساعت 8 بعد از ظهر |
 

 این کارت را خودم دیزاین کردم البته ماله سال قبله!

چطوره؟

اگه خوشتون اومد کوپیش کنید.

+ نوشته شده توسط H.W در بیست و چهارم تیر 1386 و ساعت 8 قبل از ظهر |

برگرد تا رنگ فردا را با هم نقاشی کنیم

+ نوشته شده توسط H.W در شانزدهم اردیبهشت 1386 و ساعت 2 بعد از ظهر |

 

برای یک آغاز دل انگیز

شاید این کافی باشد که بگویم . . .

 

از تبار آب و گلم اما

سرزمین من جایی است

در دور دست ها.

جایی شبیه افق!

جایی که سهراب و قهار را می فهمند.

جایی که برای پریدن یک پرنده کوچک همه بی قرارند.

جایی که هیچکس در آن  قفس نمی سازد.

و ماهی را در تنگ دوست ندارند.

 گل ها بجای گلدان در باغچه ها میرویند؛

جایی که عشق نمی روید! تجلی می کند.


 اما  همیشه  یک شعار  دارم:

بخند، اعتماد کن و دوست داشته باش !

 

 

+ نوشته شده توسط H.W در نهم اردیبهشت 1386 و ساعت 4 بعد از ظهر |


Powered By
BLOGFA.COM