من گاهی خواب می بینم
و گاهی بیداری را هم در چشم خواب میبینم.
و گاهی خودم را هم در خواب می بینم.
اما دیشب که به آیینه نگاه می کردم ؛ دخترک آیینه را دیدم
که با لبخند به من می گفت:
خبر داری ؟ آفتاب کوچ کرده!
و به دنبال سایه بانی
به پهنای دشت تاریک شب پناه برده ؟!
نشانی اش را اگر می خواهی
ازمردی که کنار مزرعه باد ایستاده و اندیشه می کارد
و کلاه سیاه به سر دارد بپرس.
او ازشهر طوفان است و نشانی گمشده ها را در پشت پهن ترین برگ های بیشه خوب میداند.
راه:
هر گاه دستی به سویت دراز شد برو ؛ راه برو شاید آغاز در آنجا باشد مثل آغاز لبخند خدا در کاسۀ گلی آب.
و تکرار شو جاری باش مثل نگاه قاصدک در پی خبری خوش برای یار ی نازنین.
مردی از تبار آفتاب به پهنای شب و وسعت یک کلام (شکست ناپذیر) : to
دخترکی که کلبه ای در آنسوی شب دارد، تنهایی ماه را می فهمد : from
و گاه احساس می کند روی زمین گم شده است.
به سراغ من اگر می آیید
پشت هیچستانم . . .
.؟
+ نوشته شده توسط H.W در سیزدهم اردیبهشت 1386 و ساعت
10 قبل از ظهر |