چهار پنج سال بیشتر نداشتم که عشق شعر گفتن افتاد به سرم و خواستم شاعر شوم ولی چه طوری؟
نمی دانستم
برای همین رفتم پیش مادرم و گفتم:
مادر شاعرا برای چی شعر می نویسند ؟
مادرم بدون اینکه به عمق سوال من فکر کنه خیلی راحت جواب داد :
خوب برای زنده گی
برای غمای شان
و برای کسایی که دوستش دارن
...
این شد که من از آن روز به بعد ، برای هر روز زنده گیم برای هر چیز که مرا غصه میداد و برای تمام ان هایی که دوست شان داشتم شعر نوشتم.
" این زنده گی من است؛
من هر روز از خواب بیدار می شم
صبحانه می خورم
با عروسکام بازی می کنم
و تازه به مادرم هم کمک می کنم
ولی یادم است که هیچ وقت نه دَوَم
چون دویدن کار پسرا است
از هیچ دیواری هم بالا نرم
ولی همیشه تعداد سوالات با این شعر ها همراه بود!
من هیچ وقت نفهمیدم چرا پسرها در بازی هاشان حق دارن بلند بلند بخندند و سرو صدا کنند .
مثل بیرون از حویلی را که سرو صدای بازی پسرها می آید و من هیچ وقت ندیدمش.
راستی من دلم میخواد برای ارغوان هم شعر بگویم
چون او سه ماه پیش پدرش را از دست داد
من برای ارغوان خیلی غصه ام می گیره
ولی نمی دانم چطور این را به او بگویم
چون او ناراحت تر میشه
و راستی برای مادرم هم شعر می نوشتم
چون او را از همه بیشتر دوست داشتم ؟!؟
این شیوه فکر کردن من تا 11 سالگی ادامه داشت
ولی وقتی 11 سالم شد دنیا به نظرم تغییر کرد
در او موقع همه می کوشیدند تا به من یاد بتن که چطور مثل یک دختر خانم نوجوان فکر کنم ، ولی فراموش کرده بودند که به من مثل یه انسان فکر کردن را یاد دهند
با همه این ها
هنوز هم شعر می نوشتم
من هر روز از خواب بیدارم می شوم
دیگه صبحانه نمی خورم
چون باید اول
جویلی را جاروب بکشم
صبحانه بابا را اماده کنم
و ببینم برادر خواهر های کوچکترم
دیگه بهانه چی رو گرفتن
می دونم که هنوز هم زیاد بزرگ نشدم
چون وقتی ارغوان از پیشم رفت
کسی اجازه نداد باهاش خداحافطی کنم
برای همین من او روز برای ارغوان دو تا شعر نوشتم
نوشتم:
ارغوان رفت
و من
خیلی غصه ام گرفت
نوشتم :
ارغوان رفت
و من ارغوان را
خیلی دوست داشتم!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
اینکه دقیقاً چند سال دیگر توانستم با این قوانین زنده گی کنم درست یادم نیست
ولی بیشتر از هفده سال نداشتم که ذهنم انقلاب کرد
فهمیدم تمام اون روز هایی که باید بلند بلند می خندیدم را از من گرفتن
فهمیدم اصلاً هم زنده گی خوابیدن و بیدار شدن نیست
فهمیدم هیچ کدام از شاعرا مثل من شعر نمی گن
فهمیدم اونایی که من نوشتم
شعر نبوده
فکر های یک دختر بچه بوده
فهمیدم دنیا چقدر بزرگ است
فهمیدم اگه بخواهیم کسی را شاد کنید باید کمی غصه بخوریم
فهمیدم بین خوب و بد چقدر فاصله است
و گام های ما ادم ها گاهی چقدر بلند و بی معنا می شود
و چه راحت قضاوت می کنیم
من در خودم این انقلاب را آنقدر وسیع تجربه کردم که دیگه فراموش کردم باید شبیه کی ها زنده گی کنم برای همین کمی بعد متوجه شدم با تمام آدم های دور و برم فرق کردیم
حتی با مادرم چون او هنوز هم مثل وقتی که من 5 ساله بودم فکر میکرد برای همین هنوز که هنوزه خیلی باهم اختلاف نظر داریم.
حالا
من می دَوَم
بازی می کنم
بلند بلند می خندم
و حتی می خندانم
و این زنده گی من است!
ولی همیشه یادم می مانه
که هیچ کس را مجبور نسازم
تا با قوانین من زنده گی کنند!؟!
* راستی بعد از 17 سالگی من دیگه شعر هم نه نوشتم!
+ نوشته شده توسط H.W در نهم مهر 1386 و ساعت
10 قبل از ظهر |