تبليغاتX
رها

 

و رفت

و وقتی رفت

  نگفت

برای چه مدت

می رود.

و عمق فلسفه این هجرت

همین بود .

حتی وقتی رفت

نگفت :

 « خدا حافظ»

و هیچ وقت نگفت

کی بر می گردد.

فقط رفت

و این رفتن

تنها

بهانه ء‌او

برای ماندن بود.

***

شاید راهی به جز رفتن نداشت.

شاید باید می رفت !!

***

 حتی نخواست بداند

بعد از رفتنش

من چقدر دلتنگ خواهم شد.

 

********

من این را

بعد از رفتن اش سرودم:

گوشه ای روی زمین

چشمه ای می جوشید

که طراوت حضور کسی ر ا

در آن می دیدم

اما حالا !

چشمه خشکیده

و به جای آن چشمه جاری

ايينه یاد های تو روئیده.

چقدر ظالمانه

اگر من بیایم و

تو نباشی . . . !

+ نوشته شده توسط H.W در سی ام مهر 1386 و ساعت 1 بعد از ظهر |
نمی دانم چقدر !

فقط می دانم که برای هر لحظه نبودنت دروغ گفتم.

بودنت

نبودنت

...

....

همه و همه دروغی بیش نبود

حالا من موندم و تنهایی هام

من و دروغ هام

دروغ هایی که برای

اثبات بودن تو

گفتم.

خیلی وقته که دیگه دروغ گفتن ام یادم رفته

یادم رفته روزی

قرار بود بیایی

حتی یادم رفته

که در هر روز

چند صد بار

برای آمدنت

دلم می تپید؟!؟

+ نوشته شده توسط H.W در بیست و هشتم مهر 1386 و ساعت 11 قبل از ظهر |

چهار پنج سال بیشتر نداشتم که عشق شعر گفتن افتاد به  سرم و  خواستم شاعر شوم  ولی چه طوری؟

نمی دانستم

برای همین رفتم پیش مادرم و گفتم:

مادر شاعرا برای چی شعر می نویسند ؟

مادرم بدون اینکه به عمق سوال من فکر کنه خیلی راحت جواب داد :

خوب برای زنده گی

برای غمای شان                                                                                                                           

و برای کسایی که دوستش دارن

...

 

 این شد که من از آن روز به بعد ، برای هر روز زنده گیم برای هر چیز که مرا غصه میداد و برای تمام ان هایی که دوست شان داشتم شعر نوشتم.

 

" این زنده گی من است؛

من هر روز از خواب بیدار می شم

صبحانه  می خورم

با عروسکام بازی می کنم

و تازه به مادرم هم کمک می کنم

ولی یادم است که هیچ وقت نه دَوَم

چون دویدن کار پسرا است

از هیچ دیواری هم بالا نرم

ولی همیشه تعداد سوالات با این شعر ها همراه بود!

من هیچ وقت نفهمیدم چرا پسرها در بازی هاشان حق دارن بلند بلند بخندند و سرو صدا کنند .

مثل  بیرون از حویلی را  که سرو صدای بازی پسرها می آید و من هیچ وقت ندیدمش. 

 

راستی من دلم میخواد برای ارغوان هم شعر بگویم

چون او سه ماه پیش پدرش را از دست داد

من برای ارغوان خیلی غصه ام می گیره

ولی نمی دانم چطور این را به او بگویم

چون او ناراحت تر میشه

 

و راستی برای مادرم هم شعر می نوشتم

چون او را از همه بیشتر دوست داشتم ؟!؟

 

 

این شیوه فکر کردن من  تا 11 سالگی ادامه داشت

ولی وقتی 11 سالم شد دنیا به نظرم تغییر کرد

در او  موقع همه می کوشیدند تا به من یاد بتن که چطور مثل یک دختر خانم نوجوان فکر کنم ، ولی فراموش کرده بودند که به من مثل یه انسان فکر کردن را یاد دهند

با همه این ها

هنوز هم شعر می نوشتم

من هر روز از خواب بیدارم می شوم

دیگه  صبحانه نمی خورم

چون باید اول

جویلی را جاروب بکشم

صبحانه بابا را اماده کنم

و ببینم برادر خواهر های کوچکترم

دیگه بهانه چی رو گرفتن

 

می دونم که هنوز هم زیاد بزرگ نشدم

چون وقتی ارغوان از پیشم رفت

کسی اجازه نداد باهاش خداحافطی کنم

 

برای همین  من او روز برای ارغوان دو تا شعر نوشتم

نوشتم:

 ارغوان رفت

و من

خیلی غصه ام گرفت

نوشتم :

ارغوان رفت

و من ارغوان را

خیلی دوست داشتم!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

 

اینکه دقیقاً چند سال دیگر توانستم با این قوانین زنده گی کنم درست یادم نیست

 

ولی بیشتر از هفده سال نداشتم که ذهنم انقلاب کرد

فهمیدم تمام اون روز هایی که باید بلند بلند می خندیدم را از من گرفتن

فهمیدم اصلاً هم  زنده گی خوابیدن و بیدار شدن نیست

فهمیدم هیچ کدام از شاعرا مثل من شعر نمی گن

فهمیدم اونایی که من نوشتم

شعر نبوده

 فکر های یک دختر بچه بوده

فهمیدم دنیا چقدر بزرگ است

فهمیدم اگه بخواهیم کسی را شاد کنید باید کمی غصه بخوریم

فهمیدم بین خوب و بد چقدر فاصله است

و گام های ما ادم ها گاهی چقدر بلند و بی معنا می شود

و چه راحت قضاوت می کنیم

من در خودم این انقلاب را آنقدر وسیع تجربه کردم که دیگه فراموش کردم باید شبیه کی ها زنده گی کنم برای همین کمی بعد متوجه شدم با تمام آدم های دور و برم فرق کردیم

حتی با مادرم چون او هنوز هم مثل وقتی که من 5 ساله  بودم  فکر میکرد برای همین هنوز که هنوزه خیلی باهم اختلاف نظر داریم.

 

حالا

من می دَوَم

بازی می کنم

بلند بلند می خندم

و حتی می خندانم

و این زنده گی من است!

 

ولی همیشه یادم می مانه

که هیچ کس را مجبور نسازم

تا با قوانین من زنده گی کنند!؟!

 

 

 


* راستی بعد از 17 سالگی من دیگه شعر هم نه نوشتم!

+ نوشته شده توسط H.W در نهم مهر 1386 و ساعت 10 قبل از ظهر |

رنگ خسته گی های من چه بیرنگه . . .

 

 

 

                            امروز عکس کسی را

                              روی پرده ذهنم تصَور کردم

                               عکس کسی را که هیچ وقت

                                 ندیده بودمش

                                   کسی شبیه همه کس

                                       و یا . . .

 

 

                                  امروز من تصویر خیالی

                                     تو را در ذهنم

                                       کشیدم

                                         تصویری از بزرگترین دروغی که در عمرم گفته بودم

                                           نه

                                             دیگر دستمانم

                                               تاب تحریر این را ندارد

                                                  که بنویسد!

                                                     تا طرحی از این تصویر بکشد

                                                       من خسته ام

 خیلی خسته

...

+ نوشته شده توسط H.W در سوم مهر 1386 و ساعت 10 قبل از ظهر |
 

گاهی در خاطراتم

و گاه

چون ثانیه های زنده ی

  هر روزم

تکرار می شوی

می دانم که حال دیگر نیستی

                  اما

  خاطره بودنت

همچنان

با من است!                        

+ نوشته شده توسط H.W در سی و یکم شهریور 1386 و ساعت 9 قبل از ظهر |

نشانی

.

.

.

.

خانه دوست کجاســـــــــــــت

در فلق بود که پرسید ســــــــــــــوار

آسمان مکثی کــــــــــــــــــــــــــــــــــــــرد

رهگذر شاخه نوری که به لب داشـــــــــــــــــت

به تاریکی شن ها بخشیــــــــــــــــــــــــــــــــــــد

و به انگشت نشــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــان داد

سپیداری و گفــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــت

نرسیده به درخــــــــــــــــــــــــــــــــــت

کوچه باغیست که از خواب خـــدا

 سبز تر اســــــــــــــــــــت

و در آن عشــــــــــــق

به انــــــــــــدازه

پـــــــر های

صداقت

آبی

 

 

 

+ نوشته شده توسط H.W در بیستم شهریور 1386 و ساعت 9 قبل از ظهر |

روی  این کارت خیلی کار کردم

و جمله روش هم مربوط به سالها قبل است از  یک شعر تقریباً بلندی که موقعی برای بهترین دوستم حبیبه ( که ما بهش می گفتیم حبیب جرقه * ) نوشته بودم.

کاش ..................

 

خیلی خوب یادم است که:

عصر بلند یک پنجشنه تابستان بود که هر دو سوار اتوبوس شده بودیم. اینکه در راه چقدر حرف زدیم و خندیدیم بماند

تا اینکه اتوبوس رسید به ایستگاه خانه ما؛

من به ناچار از حبیب خداحافظی کردم و پیاده شدم.

ولی وقتی پیاده شدم بجای اینکه وارد کوچه خانه شوم؛ همان جا ایستادم و به ادامه مسیر اتوبوس خیره شدم که در امتداد یک خط راست در حرکت بود و آنقدر در این خط مستقیم رفت که آهسته آهسته از چشم من ناپدید شد .

این بود که قسمت اول این شعر شکل گرفت:

 

و رفت و رفت

در امتداد جاده ای

که انتهایش خورشید داشت می رفت تا

برای آخرین بار

با آسمان غبار آلود شهرمان

وداع کند

 

و این راست هم بود

چون همان چند ثانیه تماشای مسیر حرکت اتوبوس بود که

آن روز مرا به غروب رساند .

آفتاب غروب کرد

 و اغروبش درست شبیه حس دلتنگی من بود.

دیگر فرصتی برای برگشت به گذشته و خاطره آن روز زیبا نبود

برای همین فقط در ادامه شعرم نوشتم:

 

کاش بودی و می دیدی

وقتی نیستی

آسمان چقدر

دلگیر است!

 

 

 

 


 

*  راستی من بعد آن روز؛ دیگر هیچ وقت حبیبه را ندیدم!

    ولی این شعربرای  همیشه جاودانه ماند.

+ نوشته شده توسط H.W در دوازدهم شهریور 1386 و ساعت 10 قبل از ظهر |
این مسیر تکراری اندیشه های من است که بی مقصد روان گشته!

این هم جاهای پای من

که به تکرار می روند.

+ نوشته شده توسط H.W در دهم شهریور 1386 و ساعت 4 بعد از ظهر |

 

اینجا خانه ی دل من است. . .

 

شکل دلتنگی من!

 

 

دیشب تمام دفتر خاطراتم پرپر شد

و لست تمام نام ها و عکس هایی که بود

همه گم شدند.

 

حالا دیگر من

تمام آن لست ها را

روی تخته سیاه حاظر

بین یادداشت روزم

می نویسم.

و همه را هم تاریخ زدم

امروز   /   /   1386

تاریخ   /   /  

 

یا اینطور :

 

امروز .... شنبه؛

آغاز یک تکرار دیگر است

و من مثل همیشه

آغازگر آن.

 

دوباره همان ارقام قبلی اند که

با کمی جابجایی

تکرار می شوند

و ما

مثل همیشه در این تکرار ها

اشتباه می کنیم

برای اینکه فرق این جابجایی را نمی دانیم

من خودم را مقصر می دانم

از اینکه

تبعید شدم

به این تکرار ها.

من دلم

آغاز فجیع می خواهد

انقلابی با شکوه

من دلم تغییر می خواهد

تحولی عظیم

چیزی فراتر از تکرار

 

من از این پی هم نوشتن ها

از ادامه دادن ها

از مسیر های یکرنگ

خسته شدم .

از گفتن جملات مکرر

از شکایت از غم

از خنده از تبسم

های بی معنا

خسته شدم.

" خسته شدم بس که دلم

دنبال یک بهونه گشت

بس که ترانه خوندم و برگ زمونه بر نگشت

باز هم کلاغ قصه ها

رفت و به خونش نرسید

عکس  سوار عاشق و

هیچکی تو آیینه ها ندید!"

 

و این هم خود نوعی تکرار است

تکرار دلتنگی

دلم می خواهد حتی

دل تنگی هایم هم

تغییر کند

اصلاً چرا یک روز دل کسی

برای باران تنگ نشد ؟

من دلم می خواهد دلم به جای بهار!

برای رسیدن زمستان تنگ شود.

 

اصلاً به کسی چه؟

اگر من بین تمام گل ها

عاشق آفتابگردانم!

 

کسی چه می داند

که در دل من چقدر جا است

دل من برای چه کسایی تپیده

کسی چه می داند

که من

چند بار در روز برای بوییدن یک شاخه گل خودم را خم کردم

و در نوازش سبزی برگ ها

چه عاشقانه هایی سرودم.

من حتی بار ها

برای یک لبخند

چقدر گشتم

و یک نگاه مهربان را

ازچه کسانی گدایی کردم !

ولی دریغ!

دریغ که :

هیچ کس نداست من

دوست داشتم همیشه

قهرمان کارتون دختر کبریت فروش باشم

و کسی ندانست

که خندیدن را من

چه آسان می آموزانم!

و حتی اینکه

من

عکس سوار عاشق را هم دیدم

ولی آن سوار

آنی نبود که

من دنبالش می گشتم

او با گرد پای اسبش

غباری بر چشم ها نشاند

و حالا ازپس او

حتی آدم ها

یکدیگر را هم  نمی بینند

.  .  .

 

نمی دانم چرا ؟

چرا

اینروز ها

آرزوها کم شده اند

خیالات کوتاه!

چرا همه فقط امید وارند

به چیزی هایی که ممکن است

هیچ وقت پیش نیاید.

چرا همه خودشان را

به نادانی می زنند

آیا این ها نمی دانند

نمی دانند که جواب سلام

پاسخ یک لبخند

ارزش یک جمله کوتاه

چقدر دست یافتنی است.

پس چرا آن را دریغ می کنند!؟!

 

تو اگر در تپش باغ خدا را دیدیت

همت کن!

و بگو ماهی ها حوض شان بی آب است!

اینو من نه سهراب می گه.

 

 

+ نوشته شده توسط H.W در دهم شهریور 1386 و ساعت 4 بعد از ظهر |
و او بزرگ بود

و او عظیم بود

و او آغاز تمام زیبایی ها

آغاز لطافت یک نگاه

رویش یه عشق پاک

آغاز یک طراوت

پیدایش یک امید

            ***

و راست است اگر بگویم

« با تمام افق های باز نسبت داشت»*

            ***

و او حجیم بود

مثل پیدایش یک قطره آب

و او وسیع بود

به اندازه قلب کوچک پروانه ها

و او آبی بود

سبز بود

زرد بود

          ***

 

همرنگ گل های اقاقی

همدوش نسیم بود او

و او رها بود

او آب بود

آفتاب بود

         ***

آری او همان سوم شخص مفرد غایبی بود

که حالا دیگر

پیدا شده بود!

در حضور شایسته رنگ ها

در فرار نگاه ها

در عاشقانه ترین کلام ها

         ***

وقتی می خندید

صمیمانه ترین

تبسم ها را

در باور عطر نفس ها

تجربه می کرد

و او می دانست

که در آغاز یک روز

چطور خودش را

به پرواز

کوچ پرستو ها برساند

و میدانست

یک مشت

مهربانی را

کجا می توان

پیدا کرد

و میدانست سمت خیال

آفتابگردان را

و راه نرفته دسته پرنده های مهاجر را

و مسیر روشن شن زار را

و می دانست

وقتی باد می وزد

وقتی آب جاری می شود!

چه اندازه

صبور اند

و چه اندازه

رمز کوچیدن

بهانه ها

سهل است

و چه اندازه رمز

برچیدن

غم از چهره ها

آسان است.

         ***

آری او جاری بود

در جریان تازه یک صبح

در نفس های پاک دخترکان شهر

در کنج نگاه های من . . !

 

          ***

او شروع یک پایان بود

آغاز یک انجام

انتهای ابتدای تو . . .

 


*«شعر دوست اثر سهراب»

+ نوشته شده توسط H.W در هفتم مرداد 1386 و ساعت 11 قبل از ظهر |
 

گاه احساس می کنم                                  

                          غربت نگاهی                         

                                  مرا عمیق می شکند   

   و من هرگز !

تاب این شکستن را ندارم                            

گاه در باور من

حس غریبی                                                        

ریشه می کند                                                                       

                                     ***                                                          

و این حس مرا                                                                   

چون تبسم های تو                              

در باور لبخند

                          حل می کند.

***

               من می دانم!

                                   وقتی تو باشی!

                                                     لبخند معنا پیدا می کند.                 

                                                   

 

+ نوشته شده توسط H.W در سی و یکم تیر 1386 و ساعت 3 بعد از ظهر |


Powered By
BLOGFA.COM