وای از یک شب پیش مثل بچه کوچولوها بهونه گیر و اخمو شده بودم
و تازه کلی توقعاتم ام بالا رفته بود.
خلاصه از اول صبح که بلند شدم
همش خراب کاری می شد
دیدم تا اوضاع بالا نگرفته رفتم جلوی آینه به خودم گفتم :
ببین دخترک امروز اخم و تخم ممنوع !
لبخند یادت نره!
حالا شما فکرشو بکنید که این جمله تا عصر چند صد بار تکرار شد
اینقدر که آخر روز خودمم دلم برای خودم سوخت و خسته شدم.
آخه از اول صبح غر غر و داد و بیداد و دعوا شنیدم بد تر از همه اینکه هیچ کدوم از دوستایی هم که توقع داشتم تولد منو یادشون نبود![]()
حتی زهرا هم بهم زنگ نزد.![]()
احمقانه است نه؟
به هر حال امرزو هم مثل دیروز شروع شد منم با تمام دوستام قهر کردم و امروز به دیدنشون نرفتم
حقه شونه![]()
این عکسم همین طوری گذاشتم
از بی عکسی که بهتره؟!؟

راستی یادم رفت بگم امروز وقتی از خواب بیدار شدم
لبخند هم یادم رفت!

