اینجا خانه ی دل من است. . .

دیشب تمام دفتر خاطراتم پرپر شد
و لست تمام نام ها و عکس هایی که بود
همه گم شدند.
حالا دیگر من
تمام آن لست ها را
روی تخته سیاه حاظر
بین یادداشت روزم
می نویسم.
و همه را هم تاریخ زدم
امروز / / 1386
تاریخ / /
یا اینطور :
امروز .... شنبه؛
آغاز یک تکرار دیگر است
و من مثل همیشه
آغازگر آن.
دوباره همان ارقام قبلی اند که
با کمی جابجایی
تکرار می شوند
و ما
مثل همیشه در این تکرار ها
اشتباه می کنیم
برای اینکه فرق این جابجایی را نمی دانیم
من خودم را مقصر می دانم
از اینکه
تبعید شدم
به این تکرار ها.
من دلم
آغاز فجیع می خواهد
انقلابی با شکوه
من دلم تغییر می خواهد
تحولی عظیم
چیزی فراتر از تکرار
من از این پی هم نوشتن ها
از ادامه دادن ها
از مسیر های یکرنگ
خسته شدم .
از گفتن جملات مکرر
از شکایت از غم
از خنده از تبسم
های بی معنا
خسته شدم.
" خسته شدم بس که دلم
دنبال یک بهونه گشت
بس که ترانه خوندم و برگ زمونه بر نگشت
باز هم کلاغ قصه ها
رفت و به خونش نرسید
عکس سوار عاشق و
هیچکی تو آیینه ها ندید!"
و این هم خود نوعی تکرار است
تکرار دلتنگی
دلم می خواهد حتی
دل تنگی هایم هم
تغییر کند
اصلاً چرا یک روز دل کسی
برای باران تنگ نشد ؟
من دلم می خواهد دلم به جای بهار!
برای رسیدن زمستان تنگ شود.
اصلاً به کسی چه؟
اگر من بین تمام گل ها
عاشق آفتابگردانم!
کسی چه می داند
که در دل من چقدر جا است
دل من برای چه کسایی تپیده
کسی چه می داند
که من
چند بار در روز برای بوییدن یک شاخه گل خودم را خم کردم
و در نوازش سبزی برگ ها
چه عاشقانه هایی سرودم.
من حتی بار ها
برای یک لبخند
چقدر گشتم
و یک نگاه مهربان را
ازچه کسانی گدایی کردم !
ولی دریغ!
دریغ که :
هیچ کس نداست من
دوست داشتم همیشه
قهرمان کارتون دختر کبریت فروش باشم
و کسی ندانست
که خندیدن را من
چه آسان می آموزانم!
و حتی اینکه
من
عکس سوار عاشق را هم دیدم
ولی آن سوار
آنی نبود که
من دنبالش می گشتم
او با گرد پای اسبش
غباری بر چشم ها نشاند
و حالا ازپس او
حتی آدم ها
یکدیگر را هم نمی بینند
. . .
نمی دانم چرا ؟
چرا
اینروز ها
آرزوها کم شده اند
خیالات کوتاه!
چرا همه فقط امید وارند
به چیزی هایی که ممکن است
هیچ وقت پیش نیاید.
چرا همه خودشان را
به نادانی می زنند
آیا این ها نمی دانند
نمی دانند که جواب سلام
پاسخ یک لبخند
ارزش یک جمله کوتاه
چقدر دست یافتنی است.
پس چرا آن را دریغ می کنند!؟!

